بچه های فاطمی
شب به نزدیکی های سحر می رسید. در آن حال متوجه رفتن او به بیرون سنگر شدم. تعجب کردم، یعنی در آن هوای سرد برای چه کاری بیرون میرفت؟ حس کنجکاویم گل کرد و به دنبالش رفتم. برف همه جا را پوشانده بود و صخره ها قندیل بسته بودند. به طرف سنگر آشپزخانه رفت. ظرفی پر از یخ کرد و روی چراغ گذاشت. رفتم کنارش و سلام کردم. جواب سلامم رو داد و از دیدنم تعجب کرد. پرسیدم: این موقع شب آب را میخواهی چکار کنی؟ اگر آب آشامیدنی میخواهی، توی سنگر آب هست. 
حاجی جواب داد: لازم دارم، زحمت آن آب را دیگری کشیده درست نیست از آن آب استفاده کنم. 
از حرفاش سر در نیاوردم. دیدم بهتر است تنهایش بگذارم. بعد خداحافظی کردم و دور شدم. اما دلم طاقت نیاورد و برگشتم نگاهش کردم. 
در آن هوای سرد مشغول وضو گرفتن بود و سپس به داخل آشپزخانه رفت و مشغول نماز خواندن شد. ساعت سه و نیم بعد از نیمه شب بود. به حال حاجی غبطه خوردم. خود را در مقابلش کوچک دیدم. 
" حاج مهدی طیاری " کجا سیر میکرد؟ من در کجا بودم؟




نوع مطلب : بفرمایید نماز !!!، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، صحبت با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 مرداد 1397 :: نویسنده : فاطمه جهانداری
وقتی نماز میخوانی مقابل ارشدترین ذات ایستاده ای!
برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز میکرد و سینه اش را می داد جلو. یکبار بهش گفتم: چرا سر نماز اینطوری میکنی؟ گفت: 
« وقتی نماز میخونی مقابل ارشدترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ات صاف باشد.» 
با خودم میخندیدم که دکتر فکر میکند خدا هم تیمسار است ....
یکبار گفت: « حتی اگر خسته ای یا حوصله نداری، قبلش فکر کن چرا داری نماز میخوانی و با چه کسی قرار ملاقات داری. آنوقت کم کم لذت می بری از کلماتی که در تمام عمر داری تکرارشان می کنی ولی از تکرارشان لذت می بری ... 

خاطرات عارف شهید " مصطفی چمران " 

Image result for ‫خاطرات عارف شهید " مصطفی چمران "‬‎




نوع مطلب : بفرمایید نماز !!!، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، صحبت با خدا، عکس نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سخنان پدر یکی از شهدای حزب الله خطاب به رهبر انقلاب: آقا جان اگر ما رو بکشند و سپس به آتش بکشند و ذره ذره مان کنند و در هوا پراکنده کنند و این کار را هزار مرتبه با ما بکنند از شما جدا نخواهیم شد آقا جان نکته: اگر در بین مسئولین ما همچین ولایت پذیرانی بود مشکل مملکت ما این نبود/ متاسفانه برخی از مسئولین به حرف های رهبر معظم انقلاب با دقت گوش میدهند تا برعکسش را عمل کنند!







نوع مطلب : اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، انقلاب ایران؛ طلیعه نور بود ...، فیلم و کلیپ و صدا ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 مرداد 1397 :: نویسنده : فاطمه جهانداری
مضمون صحبتش بیشتر این بود که نباید انتظار زندگی راحت و بی دردسر را داشته باشم. چون همسر یک پاسدار میشوم، زندگیم باید مطابق با زندگی او باشد؛ ساده و بی تکلف و دور از تجمل و آماده برای هرگونه آزمایش. خیلی از حضرت زهرا (س) و حضرت علی (ع) یاد می کرد و می خواست آنان را الگوی زندگی قرار دهیم. صداقت حاج محمد خیلی به دلم نشست؛ به خصوص که وسط صحبت همین که صدای اذان بلند شد، عذر خواهی کرد و گفت: 
« اگر من نمازم را اول وقت نخوانم، تا آخر شب حالم گرفته است.» 
من از همان لحظه با این وصلت موافقت کردم.
در تمام طول زندگی به تمام قیود و احکام اسلامی پایبند بود، به خصوص به نماز و واجبات. نماز اول وقتش در هیچ شرایطی فراموش نمی شد، حتی در سفر یک روزه که سرمان به مجلس ختمی گرم شده بود و تا بعد از ظهر طول کشید؛ حاجی یکباره به خود آمد و برافروخته گفت: « نماز اول وقت را از دست دادیم.» و با ناراحتی به نماز مشغول شد.

خاطرات شهید محمد گرامی از زبان همسر ایشان




نوع مطلب : اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، بفرمایید نماز !!!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 تیر 1397 :: نویسنده : فاطمه جهانداری
از بزرگترین دروغ های تاریخ:
ورزش سیاسی نیست !!!!!!!

جام جهانی 1982: جنایت صبرا و شاتیلا در لبنان
جام جهانی 2006: جنگ 33 روزه لبنان و اسرائیل
جام جهانی 2010: محاصره غزه توسط اسرائیل و کشتار مردم و حمله به کشتی آزادی
جام جهانی 2014: حمله داعش به سوریه/ بمباران شدید غزه توسط اسرائیل 
جام جهانی 2018: حمله مشترک و رسمی امریکا+ عربستان+ امارات به بندر الحدیده یمن

زمانی که تمام مردم فکرشان درگیر مسائل دیگر و سرشان گرم هست، جنایتکاران مشغول قتل عام
و باز هم ....

المپیک 1948: اعلام موجودیت رژیم صهیونیستی 
1992 جام ملت های اروپا: قتل عام مردم بوسنی 
المپیک 2008: باز هم حمله رژیم صیهونیستی به غزه 
المپیک 2012: جنگ سوریه 

آیا تمام این موارد اتفاقی است؟؟؟!!!

هیچ کس با ورزش، شادی، سرگرمی و ... مخالف نیست ...
اما میان هورا کشیدن هایمان کمی به مسائل پیرامون هم دقت کنیم 

کانال قرآن و عترت
http://sapp.ir/ghoorani




نوع مطلب : اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، زیتون بر شاخه سبز پایداری و مقاومت، دشمنان ایران؛ گرگی در پوست میش، عصر جدید زندگی، مصیبت ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 تیر 1397 :: نویسنده : فاطمه جهانداری

شاهکار شهیدان، مرگ ایشان است و فاطمه شهید تنهایی علی است، شهید غارت میراث نبوت است؛ شهید کینه های بدر است و احد که در دل های منافقان کینه توز نهان بود و روزی که پیامبر در جوار رحمت حق آرمید، آشکار شد، به گونه ی آتشی که شراره هایش خانه علی را بسوخت و در این میان، فاطمه را قربانی گرفت و در زیر کوهی از رنج و اندوه که بر جان عزادار و نحیفش حس می کرد از دنیا رفت. (خلجی، 1380، ص410) 


شعله در باغ ولایت سرکشی ها کرد و سوخت
غنچه را پیراهن از یک سو تن گل یک طرف

ای دریغا در میان شعله های کینه سوخت
غنچه را تن یک طرف پیراهن گل یک طرف

(رسول زاده، 1376، ص103)




ادامه مطلب


نوع مطلب : علی (ع)، دلیل وجود آفرینش و تداوم هستی، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، ریحانه النبی (س)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
طرح جمهوری اسلامی برای فلسطین براساس دموکراسی است

رهبر انقلاب، عصر امروز در دیدار جمعی از اساتید و پژوهشگران دانشگاه‌ها:

ما الان در دنیا کشوری هستیم که بیشترین دشمن را در بین دولت‌های مستکبر و قدرت‌های بی‌ارزش داریم و بیشترین طرفدار را هم در بین توده‌های مردم در بسیاری از کشورها داریم.

آن مقدار که جمهوری اسلامی در خیلی از کشورها آبرومند است، از کشورهای همسایه و فراتر از همسایه، هیچ کشور دیگری این مقدار آبرومند و دارای علاقه‌مند و ارادتمند نیست؛ برای همین است که دشمنان خبیث و مصممی هم دارد.

حالا فرض کنید آن شمر زمان، نخست‌وزیر کودک‌کُش رژیم اشغالگر می‌رود اروپا مظلوم‌نمایی می‌کند که بله، ایران می‌خواهد ما را نابود کند. شمر به معنای واقعی کلمه این‌ها هستند؛ این‌ها از لحاظ ظلم و ستم سرآمد همه‌ی ظالمان تاریخند.

آن مخاطب اروپایی هم گوش می‌دهد و سر تکان می‌دهد و نمی‌گوید شما الان در غزه و قدس دارید این جنایت‌ها را می‌کنید.

جمهوری اسلامی در همه‌ی مسائل منطقی عمل می‌کند. در بحث رژیم صهیونیستی، جمال عبدالناصر شعار می‌داد که یهودی‌ها را در دریا می‌ریزیم.

اما ما از روز اول چنین حرف‌هایی نزدیم. ما از روز اول یک طرحی اعلام کردیم، ما گفتیم امروز دموکراسی یک شیوه‌ی مدرن است که همه‌ی دنیا قبول دارند؛ گفتیم برای تعیین تکلیف کشور تاریخی فلسطین به مردم فلسطین مراجعه کنید. این طرح در سازمان ملل به‌عنوان نظر جمهوری اسلامی ثبت شده است.

آن‌هایی که واقعاً فلسطینی‌اند و از ۸۰ سال پیش، ۱۰۰سال پیش ساکن فلسطین بوده‌اند -هم مسلمان و هم یهودی و هم مسیحی- در هر جایی که هستند -چه در سرزمین‌های اشغالی چه خارج از آن- از آن‌ها نظرسنجی شود، هر چه آن‌ها گفتند همان بشود. این نظر بدی است؟ اروپایی‌ها این را حاضر نیستند بفهمند؟

بعد، آن کودک‌کُشِ ظالم خبیث شمرصفت می‌رود مظلوم‌نمایی می‌کند که ایران می‌خواهد چند میلیون جمعیت از ما را از بین ببرد.

امام خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی
 ۹۷/۳/۲۰



 @YjcNewsChannel




نوع مطلب : بیانات امام انقلاب و رهبر انقلاب اسلامی ایران، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، زیتون بر شاخه سبز پایداری و مقاومت، دشمنان ایران؛ گرگی در پوست میش، انقلاب ایران؛ طلیعه نور بود ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

صمد که شهید شد، بار همه‌ی سال‌های بعدی هم یکجا اضافه شد روی دوش نحیف قدم‌خیر. حالا او باید در بیست‌وچهار-پنج‌سالگی بار سنگین پنج بچه‌ی قد و نیم‌ قد را تا آخر عمر به‌تنهایی به دوش می‌کشید و او مادرانه کشید. روایتش هم مادرانه است. مادرها اصلاً از خود چیزی روایت نمی‌کنند. اصلاً بین آن‌ها و خانواده‌ و پاره‌های وجودشان، خودشان انگار اصلاً وجود ندارند. برای همین هم روایت‌شان بیش از آنکه روایت خودشان باشد، روایتِ بطن رویدادهایی است که در آن جاری شده‌اند؛ درست مثل روایت قدم‌خیر در «دخترِ شینا»


قدم‌خیر کنعان محمدی، همسر شهید ابراهیمی، از اردیبهشت ۸۸ روبه‌روی بهناز ضرابی‌زاده نشست تا شرح دهد همه‌ی این سال‌های تنهایی و درد را. دخترِ بی‌سوادی که روزی به‌جای امضا، انگشت پای عقدنامه زده بود، حالا یکی را یافته بود که سفره‌ی دل باز کند از پسِ این راهِ آمده، نگاهی بیندازد به این همه سال‌هایی که تنهایی طی طریق کرده و پنج بچه را به دندان کشیده بود. کوره‌ی رنج و توشه‌ی صبر، از او انسان دیگری ساخته و عیارش را بالا برده بود. انقلاب و جنگ، قدم‌خیر و صمد را رهنمون مسیر جدیدی کرد که ثمره‌اش حالا بعد از این همه سال، قد کشیدن بود و کمال. با همه‌ی این‌ها اما بیماری مهلتش را نداد تا منظومه‌ی مکتوب شرح درد خود را ببیند و در دی‌ماه همان سال، به همسر شهیدش پیوست! تو مپندار که آرمان‌خواهان، لزوماً باید مغروق بحر حکمت و فلسفه و عرفان و علم و فقه باشند که اصلاً گاه به هیبت زنانِ ساده و صبور و روستاییِ این دیار درمی‌آیند؛ چونان قدم‌خیر و رنجِ بار امانت الهی را بی‌منت و ادعا به جان می‌خرند. جمله‌ی عجیبی دارد این سید مرتضایِ آوینی: «آرمان‌خواهی انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست... برای جان‌بازی در راه آرمان‌ها، یاد بگیر در این سیاره‌ی رنج، صبورترین انسان‌ها باشی...»



ادامه مطلب


نوع مطلب : معرفی کتاب، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

وقتی مهتاب گم شد قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش لفظ باشد، روایتی عینی از یک واقعه‌ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند. علی خوش لفظ که نامش را بخاطر نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته‌اند، سال‌ها بعد در نوجوانی، همزمان با وقوع انقلاب اسلامی خود نیز دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان‌ها می‌شود. همین انقلاب درونی باعث می‌شود که او در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش هم تغییر کند. علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می‌شود و آنجاست که درمی‌یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود بدست می‌آید، اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند، تا سال‌ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند.

کتاب «وقتی مهتاب گم شد» را می‌توان در همان سه شرطی که راوی قبل از انتشار کتاب برای نویسنده گذاشت خلاصه کرد، جایی در مقدمه که نویسنده در وصف علی خوش لفظ می‌نویسد: «در قید و بند لفظ و تکلف گفتار و آرایه‌های کلامی نیست و به شدت دور از بزرگ‌نمایی و ریب و ریا و صادق در روایت و دقیق در نقل حوادث. لذا با صاحب این قلم، چند شرط را برای بازنویسی و نگارش خاطراتش گذاشته است. اول اینکه قول بدهم اگر برای خدا نیست ننویسم. دوم اینکه برای تائید مطالب، به ویژه فراز و نشیب‌ها در عملیات‌ها یا چند و چون گشت و شناسایی‌ها مطالب را از چند همرزم دیگر بپرسم و اگر تایید کردند، بنویسم، و سوم اینکه به روایت او چیزی نفزایم که شائبه‌ی تخیل پیدا نکند.
»



ادامه مطلب


نوع مطلب : معرفی کتاب، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
معرفی کتاب های
#دختر_شینا
#گلستان_یازدهم


خاطرات همسران شهدا، نیمه پنهان دفاع مقدس است که ما را با شخصیت لطیف، صمیمی و خانواده ‌دوست سرداران شهید آشنا می کند. در بین خاطره‌نگاری های همسران شهدا، آثار خانم «بهناز ضرابی‌زاده» جزء خواندنی‌ترین و پرفروش‌ترین آثار است که مورد تقدیر مقام معظم رهبری هم قرار گرفته و رهبری بر آنها تقریظ هم نوشته‌اند.

«دختر شینا»، قصه زندگی همسر شهید ستار ابراهیمی را روایت می‌کند. دختری عاطفی و احساسی که آغاز قصه عاشقی او و همسرش با آغاز دوران مبارزات انقلاب اسلامی همراه می‌شود و نه سال زندگی مشترک او با همسرش، پر از تلاطم و ماجراست. این کتاب، محور سومین مسابقه سراسری من و کتاب بود و هنوز هم جزء آثار بسیار پرفروش بازار کتاب است.

اما اگر « وقتی مهتاب گم شد » را خوانده باشید (خاطرات بی نظیر جانباز علی خوش‌لفظ، که بارها مورد اشاره رهبری واقع شد)، «گلستان یازدهم» در واقع جلد دوم و ادامه این کتاب است. «علی خوش‌لفظ»، مراد و محبوب و اسطوره‌ای دارد به نام «علی چیت‌سازیان» فرمانده اطلاعات عملیات لشکر انصارالحسین(ع) همدان، که بخش های زیادی از کتاب، قصه اخلاص و مجاهدت و شخصیت دوست‌داشتنی او، و دلدادگی علی خوش‌لفظ به اوست. «گلستان یازدهم» از زبان همسر علی چیت‌سازیان ، از نمایی بسیار نزدیکتر به این بزرگمرد می‌پردازد.
خواندن هردو کتاب را که با قلم روان و توانای خانم ضرابی‌زاده نگاشته شده و شایسته تقریض رهبری بوده به همه شما پیشنهاد میکنیم.

بهناز ضرابی زاده
خاطرات همسران شهدا
سوره مهر

@ketabresan





ادامه مطلب


نوع مطلب : معرفی کتاب، بازخوانی آثار اندیشمندان اسلامی، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، نمایش اقتدار و صلابت ما ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 خرداد 1397 :: نویسنده : فاطمه جهانداری
شب گذشته بی سیم چی #شهید_برونسی برایم پیامک فرستاد که #شهید_جهان_آرا پشت بی سیم به نیروهایش می گفته: بچه ها شهر اگر سقوط کرد، آن را پس می گیریم مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند!
این روزها به دلایل مختلف داخلی و خارجی، از تحریم و تهدید و جنگ رسانه ای دشمن تا فساد اداری مالی و فرصت سوزی ها و ناکارآمدی دوستان، همگی سبب شده، افراد جامعه از طبقات مختلف درصدی از نا امیدی را لمس کنند.
یکی حجم مشکلات کلافه اش کرده و دیگری از فرصت سوزی و خواب خرگوشی برخی مسئولان به ستوه آمده.
یکی تهدید های دشمن را باور کرده و دیگری افسوس می خورد از آرمان های از دست رفته!
خلاصه اینکه زیر بمباران شدید جنگ روانی دشمن و صد البته کم کاری های داخلی، برخی گام های مستحکم دیروز سست شده!
حالا باید گوشمان را بچسبانیم به گوشی بی سیم پی آر سی و با دقت پیام جهان آرا را گوش کنیم:
بچه مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند!
مگر نه اینکه قرآن کریم فرمود خداوند ایمان شما را در سختی ها می آزماید!
مگر نه اینکه فرمود والعاقبه للمتقین!
مگر نه اینکه فرمود کسی که خدا را یاری کند خدا نیز او را یاری می کند!
آنجا خرمشهر بود و زمین از دست رفته، دشمن تا دندان مسلح و دست های خالی ما، سیاسیون درگیر دنیا و منافقینی که در خط پشتیبانی کار شکنی می کردند، خودی هایی که غافل بودند و یاران بیداری که سازمان دهی نشده بودند و ...
حالا هم حالامان شبیه آن روزها است
البته امروز میدان گسترده تر و متنوع تر است اما باید بدانیم خرمشهرها در پیش است!
پس مواظب باشیم ایمانمان سقوط نکند!
کف میدان با همه توان بایستیم
ما عادت داریم در بدترین شرایط با دستان خالی بایستیم!
و قطعا خدا هست و وعده یاری داده
مواظب باشیم در روزهای سخت، ایمان مان سقوط نکند.
آنجایی که عرصه تنگ شود، نصرت الهی پدیدار می شود.

✍ مصــطفی شـریف


عضویت در رسانه مردم  

رژیم صهیونیستی 25 سال آینده را نخواهد دید ...

رهبر معظم انقلاب 
آپلود عکس

آپلود عکس"

پناهگاهایتان را آماده کنید

#خیبر_خیبر_یاصهیون
#جیش_محمد_قادمون




نوع مطلب : اتفاقات مهم و پیشرفت های نظامی ایران، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، زیتون بر شاخه سبز پایداری و مقاومت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

به گزارش قسم از پایگاه مقاومت بسیج نرجس  حوزه 308 حضرت مطهره  ناحیه مقاومت بسیج امام خمینی ( ره) ،شهیده زینب کمایی، دختری نوجوان و انقلابی بود که در ابتدای دهۀ شصت و در کوران تحرکات شوم سازمان منافقین، به دلیل فعالیت‌های سیاسی و مذهبی‌اش مورد خشم و کینۀ اعضای این گروه منحوس قرار گرفت و سرانجام به طرز دلخراشی ترور شد.

کتاب «راز درخت کاج» روایت مادری مجاهد از زندگی دختر مجاهد خود است؛ مادری انقلابی که خود نیز پا به‌ پای دختران و پسرانش در میدان مبارزه و جهاد در مکتب اسلام حضور داشت. شهید زینب کمایی در کتاب «راز درخت کاج»، نوجوانی اهل خودسازی و برنامه‌ریزی برای رشد و تعالی روح و جسم خود است و از این جهت می‌تواند نمونه و الگویی مناسب و قابل درک برای سایر نوجوانان قرار گیرد.مادر زینب دربارۀ دفتر خودسازی دختر نوجوان خود، این گونه روایت می‌کند: «زینب در دفتر خودسازی خود جدولی کشیده بود که بیست مورد داشت؛ از نماز به موقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن، خواندن نماز شب، نماز غفیله و نماز امام زمان (عج)، ورزش صبحگاهی، قرآن خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سوره‌های قرآن کریم، دعا کردن در صبح و ظهر و شب، کمتر گناه کردن تا کم‌ خوردن صبحانه، ناهار و شام. دخترم جلوی این موارد ستون‌هایی کشیده بود و هر شب بعد از محاسبۀ کارهایش جدول را علامت می‌زد؛ من وقتی جدول را دیدم به یاد سادگی زینب در پوشیدن و خوردن افتادم، به یاد آن اندام لاغر و نحیفش که چند تکه استخوان بود، به یاد آن روزه‌های مداوم و افطارهای ساده، به یاد نماز شب‌های طولانی و بی‌صدایش، به یاد گریه‌های او در سجده‌هایش و دعاهایی که در حق امام خمینی (ره) داشت. زینب در عمل، تک ‌تک موارد آن جدول خودسازی و خیلی از چیزهایی که در آن جدول نیامده بود را رعایت می‌کرد.»





نوع مطلب : اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، انقلاب ایران؛ طلیعه نور بود ...، نمایش اقتدار و صلابت ما ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی‌خونه. مرتضی رو کرد به من و گفت: «پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...» باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم که نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی می‌خونه که ریا نشه.»
عکس و تصویر پست اول : شهیدوارطان ارکیلیان جـوان انقــلابی ؛ داخل گردان شایـعه شــده بـود کـه نمــاز ...

شهیدوارطان ارکیلیان جـوان انقــلابی

اصغر انگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشه و بخواد برای غلبه بر من ازش استفاده کنه، گفت: «آخه نماز واجب که ریا نداره. پس اگه این‌طور باشه، حاج‌ آقا سماوات هم باید یواشکی نماز بخونه. آره؟» مش صفر یه نگاه سنگین به اصغر و مرتضی کرد و گفت: «روایت هست که اگه حتی سه شبانه روز با یکی بودی و وقت نماز به اندازه دور زدن یه نخل ازش دور شدی، نباید بهش تهمت تارک‌الصلاة بودن را بزنی. گناه تهمت، سنگین‌تر از بار تمامی کوه...»

اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...» گفتم: «یعنی خودت هم نماز نخوندی؟»
- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب کشیک‌شو کشیدم.
- خوب شاید همون موقع که تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده...

مشتی که انگار یک هسته خرما توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه‌ای کرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....» بعد، انگار که بخواهد از ‌جایی فرار کند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر کوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه حدیث نداریم کسی که نمازشو عمداً ترک کنه، از رحمت خدا بدوره؟»
- بابا از کجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، کم‌کم معلوم میشه دنیا دست کیه...

آدم مرموزی بود؛ ساکت و تودار. اصلاً انگار نمی‌‌توانست با کسی ارتباط برقرار کنه. چند باری سعی کردم بهش نزدیک شم، اما نشد. فقط فهمیدم که اسمش کیارش است و داوطلب به جبهه آمده. از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و می‌رفت گوشه‌ای، مشغول خوردن می‌شد. اصلاً با جمع، کاری نداشت؛ فقط برای رزم شب و صبحگاه با بچه‌ها یک‌جا می‌دیدمش. اغلب هم سعی می‌کرد دژبان بایسته تا این‌که برود کمین.

یک‌بار یکی از بچه‌های دسته ویژه، بهش متلک انداخته بود که: «رفیقمون از کمین می‌ترسه! توی دژبانی بیش‌تر بهش حال می‌ده...» فقط یک نگاه و یک لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشویی‌ها؛ هرچند که دیدم در حال رفتن، داره اشکاش رو از روی صورت سفید و ریش‌های بورش پاک می‌کنه. دو روز بعد از همین ماجرا بود که به سنگر عملیات آمد و گفت: «می‌خواهم بروم کمین.» حاج اکبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلب‌های کمین تکمیله...»
- کیارش هستم حاج ‌آقا!
- ببخشید عزیزم، شرمنده! کیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.
- خواهش می‌کنم حاج آقا! حالا نمی‌شه یه جوری ما را هم جا بدی؟
حاجی مکثی کرد و گفت: «چشم سعی می‌کنم...»
- لطف می‌کنی حاجی...

شب باز رفتم سمتش و سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند قدمی که برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می‌ری سنگر کمین آقا جواد؟!»
- آره، چه‌طور مگه؟ منّ و منّی کرد و گفت: «نزدیک عراقی‌هاست؟!»
- آره، توی محدوده اوناست. چه‌طور مگه؟!
- هیچی همین‌طوری...
تشکری کرد و رفت سمت سنگر خودش.

آخرای شب بود که رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اکبر دراز کشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»
- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم که متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!
- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.
- حاجی! غرض از مزاحمت، می‌خواستم بگم این پسره کیارش را بذار با من بیاد کمین، می‌خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم. حاجی لبخندی زد و ادامه داد: «حاج آقا سماوات که این‌جا بود می‌گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می‌زنن. تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی می‌خوای باهاش بری کمین؟»
- می‌خوام سر از کارش در بیارم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از کمین دو نفره پیدا می‌شه که من با اون بیست‌وچهار ساعت تنها باشم؟
- والله، چه عرض کنم؟ با اوصافی که من شنیدم، اصلاً بعید می‌دونم بهش اجازه بدم بره کمین. میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شرکت میکنه، نه چیز دیگه.
- باز خدا رو شکر که زیارت عاشورا می‌خونه. من فکر می‌کردم اونم نمی‌آد.
- پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟
- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.
- من بهش شک داشتم، حتی فکر کردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه. نمی‌آد بی‌نمازی کنه که توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟
- چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فکر کرده بودم. واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو کارش هست که این‌طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.
- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه. ولی هرچی به آقا رسول اصرار کردم که بگه این چه‌طور سالمیه که اهل نماز و خدا نیست، نگفت.
- خوب بالاخره چی می‌گی حاجی؟ می‌فرستیش کمین یا نه؟
- باید روش فکر کنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمی‌دم بره کمین.
- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟
- ببینم چی میشه.

حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام کردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگی‌اش که موقع ورود همه، تمام قد می‌ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت: «خوش اومدی آقا جواد، بشین دادش!»
- شرمنده می‌کنی حاجی!
رو کردم سمت کیارش و دستم را دراز کردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه‌های بالا هم هستیم، داداش یه ده ‌تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.» دستم را با محبت فشرد و سرخ شد. چشم‌های زاغش را از توی چشم‌هام دزدید و گفت: «اختیار دارید آقا جواد! ما خاک پای شماییم.» رو کردم به حاج اکبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»
- عرض شود خدمت آقا جواد گل که فردا کمین با آقا کیارش، ان‌شاءالله توی سنگر حبیب‌اللهی. گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت کنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. ان‌شاءالله به سلامت برید و برگردید.

من در حالی که سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اکبر و کیارش پنهان کنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم. توی دلم قند آب شد که بیست‌وچهار ساعت با کیارش، تنها توی یک قایق هستیم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه‌طور حاج اکبر راضی شده که کیارش را توی تیم کمین راه بدهد؟ فرصت خوبی بود تا سر از کارش در بیارم. این پسر که نه بهش می‌آمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی‌خونه؟ چرا حفاظت تأییدش کرده که بیاد گردان عملیات؟ خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤال‌هایی که چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم.

وقتی دو نفری توی سنگر کمین، بیست‌وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا کردم تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»
- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟
- نه تا حالا نخوندم...

طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره‌ دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.

ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌ با هر نفسی که می‌کشید خون گرم از کنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایده‌ای نداشت. با هر نفس ناقصی که می‌کشید، هق‌هقی می‌کرد و خون از زخم گردنش بیرون می‌جهید. تنش مثل یک ماهی تکان می‌خورد. کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا می‌زدم.
 
چشم‌های زاغش را نگاه می‌کردم که حالا حلقه‌ای خون تویشان جا گرفته بود. خِرخِر می‌کرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند کم‌رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند.




نوع مطلب : اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 آذر 1396 :: نویسنده : فاطمه جهانداری
گریه نیز به نوبه خود انواع و اقسام دارد. گریه همیشه ملازم است با نوعی رقت و هیجان. اشک شور و عشق را همه می شناسیم. در حال گریه و رقت و هیجان خاص آن، انسان بیش از هر حالت دیگر خود را به محبوبی که برای او می گرید، نزدیک می بیند، و در حقیقت در آن حال است که خود را با او متحد می بیند، خنده و شادی بیشتر جنبه خودی و شخصی و در خود فرو رفتن دارد و گریه بیشتر از جنبه خود بیرون آمدن و خود را فراموش کردن و با محبوب یکی شدن. خنده از این نظر مانند شهوت است که در خود فرو رفتن است و گریه مانند عشق است که از خود بیرون رفتن است. 


استاد مرتضی مطهری 
مقاله شهید 
چ42، ص 101. 




نوع مطلب : اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 12 آذر 1396 :: نویسنده : فاطمه جهانداری
میانبر رسیدن به خدا « نیت » است
کار خاصی لازم نیست بکنیم 
کافیست کارهای روزمره مان را به خاطر خدا انجام دهیم ...
اگر توی این کار زرنگ باشی
شک نکن، شهید بعدی تویی 

شهید محمد ابراهیم همت 





نوع مطلب : اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، نمایش اقتدار و صلابت ما ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 12 آذر 1396 :: نویسنده : فاطمه جهانداری
خدایا! نمی دانم وقتی مرگ به سراغم می آید، من در چه حالی هستم. اما خدایا! دوست دارم در آن حال لبهایم به ذکر یا زهرا (س) مشغول باشد. و دلم از نور محبت علی (ع) و فرزندان علی (علیهم صلوات الله ) لبریز باشد. خدایا! در دلم تقاضایی است که نمی توانم آن را بر زبان آورم و آن تمنای شهادت است. 
خدایا آیا من لایق شهادت هستم؟؟؟ 

شهید سید مصطفی موسوی 





نوع مطلب : اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، نمایش اقتدار و صلابت ما ...، دانش آموز و دانشجو، صحبت با خدا، مسیر آرمان های انقلاب 39 ساله در گذر سالها؛ تداوم یا استحاله... ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 12 آذر 1396 :: نویسنده : فاطمه جهانداری


شهید بزرگ ما، مرحوم مدرس، که القاب برای او کوتاه و کوچک است؛ ستاره درخشانی بود بر تارک کشوری که از ظلم و جور رضا شاهی تاریک می نمود. و تا کسی آن زمان را درک نکرده باشد ارزش این شخصیت عالی مقام را نمی تواند درک کند. ملت ما مرهون خدمات و فداکاری های اوست. 


سید روح الله موسوی خمینی (ره)    
صحیفه امام 
ج9، ص 73. 




نوع مطلب : اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، نمایش اقتدار و صلابت ما ...، مسیر آرمان های انقلاب 39 ساله در گذر سالها؛ تداوم یا استحاله... ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 آبان 1396 :: نویسنده : فاطمه جهانداری

پیدایی؛ مثل مهربانی خداوند. زیبایی؛ مثل سلام های گرامی خداوند بر پیامبران عظیم الشأنش.با تو، درهای زندگی باز می شود و با یاد تو، ماه، تمام شبهای زمین را روشن می کند. آفتاب، شادی مقدسی است که بر زمین، گرمای وجودت را می پراکند. تمام دلتنگیهایت غنچه های سرخی شدند که عاشقانه اتفاق افتادند؛ عاشقانه هایی لبریز از عشق خداوند.بعد از تو تمام اتفاق ها به گل سرخ ختم شدند؛ چشمها سرخ شدند، درها سرخ شدند، دیوارها سرخ شدند و روزها کبود، آسمان کبود، ابرها ورم کرده کبود؛ تمام پهلوها شکستند و کبود شدند. سال هاست که به شوق بوییدنت، قاصدک ها تمام دیوارهای مدینه را طواف می کنند. هنوز عطر حضورت از مدینه می آید. بغض هایت را قرن هاست که ابرها در کویرهای بی پایان و دور سکوت، گریه می کنند. «بانو! گریه در کنار شما مرسوم است؛ مگر می توان پهلوی شما بود و نشکست». زمین بعد از تو، مدار چرخش را گم کرده است. خاک، هنوز بوی قدم های رسولانه تو را فراموش نکرده است.هنوز سال هاست که کلمات، شبها برای از تو سرودن، تا صبح بیدار می مانند. قلم ها شرمگین نوشتن تو با این واژه های زمینی اند، با این واژه های خاکی. نه! تو از خاک نیستی؛ این را همه آب ها فهمیده اند. شاید خداوند تو را از کلمه آفریده است؛ زیرا در «آغاز کلمه بود...» تو زهرایی که دیده در دیده پدر گشودی و با یاد او بزرگ شدی و دلتنگی دوری اش را تاب نیاوردی. همیشه نام تو که می آید، دل نازک پرنده ها می لرزد، درها گریه می کنند و دیوارها بغض. خدا کند که باران ببارد! همیشه می شود زیر باران، بی بهانه گریست. همیشه با یاد تو، تمام کلمات اشک می شوند و دفترها سطر به سطر آه می کشند. نمی دانم کجای بقیع باید دنبال رد پاهای گمشده ات، اشک بار بگردم؟ هر طرف که سر می چرخانم، بوی غربت تو را حس می کنم؛ بوی غربت بانویی دور که نزدیک تر از تمام آینه ها، بودنش را می توان حس کرد. تو همه جا هستی؛ اما ما سال هاست که به دنبال تو می گردیم. ما خویش را گم کرده ایم، ما خویش را در رد پاهای گم شده ات، گم کرده ایم. خدا کند یک روز پیش از اینکه دنیا به آخر برسد بقیع، تربت پنهانت را نامه کبوترانی کند که به سمت خانه ها پرواز می کنند. خدا کند در پای مرقد ناپیدایت تمام شوم. نمی دانم کی می توانم پابه پای تمام چشمه های دنیا برایت گریه کنم. هر گاه یاد تو می افتم، بی اختیار بوی غریبانه عدالت علی (ع) ، بغض هایم را دوچندان می کند. به یاد تو، بغض هایم شبیه دوازده بند محتشم، پیاپی اشک می شوند و بوی پیراهن نمناکم که آغشته به یاد توست، آرامم می کند. خدا کند که چشم هایم قطره قطره به پای تو بریزند تا من سبک تر شوم! تو تنها ماه آسمان شبهای تاریکم هستی؛ مهتابی که شبهای طولانی برای دیدنش اشک ریخته ام. ای کاش به بادها بسپاری که بوی تربتت را از گریبانم پر کنند!





نوع مطلب : مصیبت ها، ریحانه النبی (س)، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 مهر 1396 :: نویسنده : فاطمه جهانداری
جمعه 14 مهر 1396 :: نویسنده : فاطمه جهانداری
اللهم عجل لولیک الفرج

یکی از دوستان رفته بودن محضر حضرت آقا امام خامنه ای، گفتند: آقا جان، بنده دارم عازم سوریه میشم.
حضرت آقا گفتند: احسنت، من افتخار می کنم جوانان ما عاشق مقاومت و دفاع از حرم اهل بیت (ع) هستند. خدا پشت و پناهت باشد.
گفت: آقا، دعام کنید شهید بشم....
آقا بهش گفتند: شهادت بالا ترین درجه نزد خداوند است؛ اما آنجا سعی کنید زیاد شهید ندیم...!
_ چرا آقا جان؟؟
گفتند: چون ما به شماها برای فتح بیت المقدس نیاز داریم.


Related image
.
.
.
.
.
.
.

Image result for ‫بیت المقدس‬‎


اندکی صبر سحر نزدیک است....




نوع مطلب : بیانات امام انقلاب و رهبر انقلاب اسلامی ایران، اسلام علیک یا ایها الشهداء و صدیقین، زیتون بر شاخه سبز پایداری و مقاومت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

یادمان باشد که اولین گام و مهم ترین گام برای فاطمی بودن، ولایت مدار بودن به هر قیمتی است؛ آن گونه که ریحانه النبی (س) زندگی اش را، محسنش را، و تمام هستی اش را برای تایید آن، در این راه اهدا نمود.



مدیر وبلاگ : فاطمه جهانداری
مطالب اخیر
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

آیه قرآن وصیت شهدا مهدویت امام زمان (عج) پخش زنده حرم JavaCod.Ir

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کد ِکج شدَنِ تَصآویر


                    
 
 

ابزار های نایت اسکین
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic